![]() |
![]() |
|
| اصلاح طلب دیروز .... |
|
بالاخره تصميم گرفتم به اين مخ تعطيل شده فشار بيارم و اون پستي كه خيلي وقته ميخوام بزنمو بنويسم، البته توي شرايطي كه روزمره ترين كارام يادم ميره، يادآوري همه اون چيزايي كه تو ذهنم بود خيلي سخت بود و اكثرشو يادم رفته، اما اين يه شبحي از اون چيزيه كه تو ذهنم بوده... چيز تحفه اي نيس ... مثل بقيه خزعبلاتمه .... حدود يه ماه پيش، داشتيم تو خونه صحبت ميكرديم، شهرزاد (خواهرم) داشت ميگفت كه كروبي توي يكي از صحبت هاش گفته بوده كه: سي سال از انقلاب گذشته، ده سال اولش هيچي، بيست سال خوب بوديم ديگه! اون موقع ها (قبل از بلايي كه اخيرا سرم اومد) داشتم فكر ميكردم كه خيلي هايي كه امروز داريم براشون سر و دست ميشكنيم، توي سال هاي اول انقلاب كم جنايت نكردن، البته در مورد فردي مثل كروبي چيزي نشنيدم، اما افرادي مثل مرحوم آيت الله منتظري، يا آيت الله صانعي (كه به قول علي دستش تا آرنج توي خون مردم بوده) (*) در زمان هاي خاص خودشون نقش هاي مهمي ايفا كردن كه نظام امروز ما به يك ديكتاتوري به مراتب بدتري از نظام ديكتاتوري قبلي تبديل بشه اما خوب بعد از چند سال خيلي ها از اين مسير برگشتن و يه مقداري به مردم متمايل شدن، و يه عده ديگه كه امروز قدرت دستشونه، روي همون مواضع پافشاري كردن و امروز براي حفظ قدرتشون دست به هر جنايتي ميزنن. به اين فكر افتاده بودم كه اگه روزي برسه كه (ان شاءالله) اين جنبش مردمي به پيروزي برسه، اما مثل تحولات گذشته دوباره سرمون كلاه نره كه فقط ديكتاتور رو عوض كنيم، توي شرايط عدم ثبات كي ميخواد جلوي افراطي گري ها رو بگيره؟ توي همچين شرايطي شايد اگه دست من هم يه تيربار بدن، ممكنه جوگير شم و تمام اون هايي كه توي بازداشت گاه ها اداي تكليف (!) ميكردن يا اون چماق به دست هايي كه روز عاشورا پشت خوابگاه ما به خاطر كشتن سه نفر آدم بي گناه در حال شادي و عربده كشي بودن و اسم مقدس حيدر رو به گند كشيده بودن به رگبار ببندم (**) و فكر كنم دارم به مردمم خدمت (اداي تكليف) ميكنم! اون موقع كيه كه بخواد جلوي افراد رو بگيره كه آيا واقعا چقدر اين كارها با معيار ..... پيام بازرگاني قابل توجه علاقه مندان به شعر وبلاگ ترانه هاي آقاي نعيم حاكم زاده از آدرس زير قابل دسترسي است، به تازگي اثري از اين ترانه سرا با عنوان به خيالم اكتفا كن منتشر شده و دوستان رو به خوندن اون توصيه ميكنم اين آگهي به سفارش هم اتاقي عزيز، دكتر سيستم درج شده شما را به خواندن ادامه پست ده سال اول هيچي دعوت ميكنم.... ....هاي اخلاقي و انساني تطابق داره، و چقدر ممكنه آدم هاي بي گناه، يا كم گناه مورد ستم قرار بگيرن! داستان اينه كه كم تر كسي ميتونه توي همچين شرايطي، در مقابل موج تعصباتش، اون قدر منطق و عدالت به خرج بده كه نزاره حتي به مخالفانش كه يه زماني در جايگاه قدرت، جنايت هاي زيادي كردن، ظلمي بشه! اما بايد ببينيم كه چه افرادي زودتر دست از توحش برميدارن و در زماني كه هنوز در قدرت هستن به خودشون ميان! و اون موقع است كه ميشه اولويت بندي كرد! به نظر من گرچه آدم هاي اين نظام سي سال پيش همه شون به اندازه كافي سر مردم كلاه گذاشتن، اما امروز اون هايي كه به سمت مردم برگشتن (به خصوص اون هايي كه در زماني كه قدرت رو در دست داشتن از مردم طرفداري كردن، نه امثال هاشمي!) صد شرف دارن به اون هايي كه هنوز در موضع وحشي گري قرار دارن! * دقت كنين دارم زير آب رفرنس خودمو ميزنما ** براي سادگي محاسبات، از ضريب ك. دستي اينجانب صرف نظر شده است پ.ن 1: يه نصيحت برادرانه: هيچ وقت تمام آهنگ هايي رو كه خيلي دوس دارين، با ياد يه نفر خاص گوش ندين، چون اگه به وضع من دچار شين، ديگه هيچ آهنگي براي گوش دادن ندارين و مجبورين به آهنگ هايي كه زياد دوس ندارين رو بيارين ... پ.ن 2: به خاطر اين كه بهترين آهنگ هاي ابي رو توي ذهنم سوزوندي نميبخشمت! پ.ن 3: اصولا از حذف خوشم نمياد .... اما ديگه ميخوام كامنت هاي تبليغاتي رو حذف كنم! خيلي زياد شدن! پ.ن 4: تو اين دوره زمونه كه همه دارن كركره بلاگ هاشونو پايين ميكشن، سحر يادش اومده بلاگ بسازه، لينكشو اضافه كردم: پ.ن 5: توي اين روزاي اخير، دوباره خيلي ها دستگير شدن، بعضا دوست هاي خيلي نزديك و عزيز ... براي آزادي همه شون دعا كنين! |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط بی با |
|
|
من تمام عمرم رو با آهنگ های فارسی سپری کردم، شاید به خاطر لیسنینگ خیلی ضعیفم بوده باشه، اما دیروز برای اولین بار رفتم متن یه آهنگ Blue ft Elton John رو سرچ کردم و واقعا دوسش داشتم و باش ارتباط برقرار کردم What have I got to do, to make you love me, هیچ وقت سعی نکردم ناشکر باشم، خیلی ها تو زندگیشون با آدمای بدی سر و کار دارن که بهشون ضربه میزدن، بعضی ها تو خونواده، بعضی ها دوست های نامرد، یا خیلی چیزای دیگه، اتفاقی که برام افتاد منو به فکر وا داشت که خدا رو شکر کنم که چقدر آدم های خوب و با معرفتی دور و برم هستن، خونواده ای که تو زندگیم به جز محبت و خوبی ازشون هیچی ندیدم، و پنج سال زندگی توی خوابگاه، با دوستایی که مثل برادرم بهم نزدیک بودن، این که بعد از 4 سال حضور توی این دانشکده، از بین همین دوستام آدمی به مدت شش ماه وارد زندگی من شد که من رو با تمام وجود به خودش علاقه مند کرد، طوری که داشتم همه تلاشم رو برای به دست آوردنش برای همیشه انجام میدادم، و اون فرد به طور ناگهانی و با دلیل های پیش پا افتاده من رو رها کرد و رفت، و من تازه فهمیدم که کسی که با همه وجود دوسش داشتم، مدت ها بوده که به کس دیگه ای فکر میکرده و دنبال بهونه ای برای پیچوندن من بوده تا بره سراغ شخص ثالث، من رو به خودم آورد که خدا رو شکر کنم! حضور یک نامرد توی زندگی من، من رو واداشت که فدر آدم های مهربونی که دور و برم هستن رو بدونم! توی این مدت، خیلی ها بهم کمک کردن که از این بحران عبور کنم و باز خودمو تا حدودی پیدا کنم، پدر و مادرم که با صحبت هاشون و دلداری هاشون بهم کمک کردن، دوستام، علی و ابول که این یه هفته ای که خونه شون بودم یه آدم افسرده و داغون رو تحمل کردن، و حاجی، جمال، نوید، مجتبی، ایمان و توحید که بام حرف زدن و ساعت ها نصفه شبا باهام تو خیابون ولیعصر و انقلاب راه رفتن و بام حرف زدن! اما تو این مدت یکی از بهترین دوستامو دوباره شناختم، خانوم بهروزی کسی بود که توی این روزا واقعا برام مایه گذاشت، از وقت، اعصاب و اعتراض بعضی از دوستاش، اما به من کمک کرد که خیلی زود همه چیز رو بفهمم و از سردرگمی در بیام! و با دلداری هاش منو حتی یه ساعت هم تنها نزاشت، فکر نمیکردم که این قدر تو شرایط سخت هوامو داشته باشه، امیدوارم روزی برسه که بتونم ذره ای از خوبی هاشو جبران کنم! اگه امروز یه کمی به حالت عادی برگشتم، به خاطر لطف و محبت این آدمایی بود که تازه یادم افتاد که قدرشونو بدونم! از همه شون ممنونم، و از خدا هم ممنونم که این نعمت بزرگ رو به من داده! پ.ن: به دلیل افسردگی شدید، قادر به نوشتن پست ده سال اول هیچی نیستم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط بی با |
|
|
حدود ساعت 7 عصر 26 دی 88، ایستگاه مترو شهید همت:
دومین قطار به مقصد ایستگاه شهید حقانی هم رد شده و ایستگاه در اوج شلوغیه، من هم طبق معمول دارم ایستگاه رو متر میکنم، یه آقایی صدام میکنه و به یه ساک گوشه ایستگاه اشاره میکنه میگه مال شماس؟ میگم نه! از چند نفر دیگه میپرسه مال شماس؟ میگن نه، داد میزنن این ساک مال کیه؟ کسی جواب نمیده، یه دفعه همه چی عوض میشه، همه با وحشت نگاه اون ساک میکنن؟ شاید بمب باشه، یکی میگه به مسئول ایستگاه خبر بدیم، یکی میگه فرار کنیم، تقریبا همه دارن شروع میکنن به فرار که قطار قلهک میاد، و یه آقایی به سرعت میدوه و ساک رو برمیداره و منتظر قطار می ایسته، مردمی که حس میکنن از مرگ حتمی رها شدن میزنن زیر خنده!! امروز مردم این قدر احساس ناامنی میکنن که از یه کیف بی صاحب اینجوری میترسن، اما با خنده بعدش نشون دادن که نمیخوان باور کنن که شرایط ایران هم داره به عراق و افغانستان نزدیک میشه، دیگه وقتی حکومت و دولت کریمه ماهیت خودشونو آشکار به نمایش بزارن، طالبان ها هم با احساس امنیت بیش تری فرصت ابراز وجود پیدا میکنن. و اینجاس که بند دوم حدیث پیامبر که میگه: نعمتان مجهولتان، الصحه و الامان، بیش تر درک میشه! پ.ن: یه پست دیگه هست که چند روزه میخوام بزنم حوصله ام نمیاد یکم طولانی میشه، اینجا اعلامش میکنم که واسه حفظ آبرو هم که شده بنویسمش: عنوان پست بعدی: ده سال اول هیچی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط بی با |
|
|
دوم ابتدایی بودم یه خط کش سفید داشتم روش یه جمله نوشته بود که هرکار میکردم نمیفهمیدم یعنی چی، خیلی کلمه های قلمبه سلمبه داشت، فکر میکردم روزی که بزرگ شم با سواد شم بفهمم این چی نوشته یعنی دیگه خیلی خفن شدم، هنوز یادمه چی نوشته بود: بیایید با آبخیزداری جلوی فرسایش خاک حاصلخیز را بگیریم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط بی با |
|
|
تاسوعا، مداحی، گوشی خاموش، رضا صادقی، فورمالیسم، مهدی اکرمی، قابلمه، سوسک، اخبار، باتوم، تهدید... تمرین: عنوانی برای این پست پیشنهاد کنید... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1388ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط بی با |
|
|
خدا: شب شد... همه بخوابن .... مافیا چشاشو باز کنه .... هوی بی با .... مگه تو مافیایی چشاتو باز کردی؟ بی با: من برنامه خوابم به هم ریخته شبا نمیتونم بخوابم ... پ.ن 1: دکتر سیستم فرمود: این قدر نوکرتم دلتو بزنه ... پ.ن 2: در اواخر دوران حيات مبارك امام راحل امتحاني دشوار و خطير، پيش آمد كه از خداوند متعال ميخواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خويش بپوشاند و ابتلائات دنيوي را كفاره ي آن قرار دهد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط بی با |
|
|
کلاس الگوی طراحی، من در کنار برادر ن و برادر ب در حال چرت زدن هستیم، برادر ن یه سررسید رو برای جزوه استفاده میکنه، جزوه اش تاریخ 3 تیر رو نشون میده ... برادر بی با: تو خجالت نمیکشی؟ دو دفعه من سررسیدتو نگا کردم یه بار 22 خرداد نشون داده یه بار 3 تیر! برادر ن: من شرمنده ام ... برادر ب: 3 تیر چه خبر بود؟ (نگاه خشم آلود برادر بی با و برادر ن ، خنده شرم آلود برادر ب) برادر ب: چیکار کنم خوب؟ فکر کردم مربوط به درسه... برادر بی با: ناز بشی، آکادمیکتو بخورم ... برادر ن: عذر بدتر از گناه به این میگن!! پ.ن 1: دکتر سیستم فرمود:
پ.ن 2: چای، کیک و سیب زمینی سرخ کرده، عجب تناسبی ... هیچکی غیر تو حاضر نیس منو تو این دیوونه بازی ها همراهی کنه ... تمرین: به نظر شما چای احمد اگه بجوشه چه مزه ای میشه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط بی با |
|
|
بعد از مدت ها تصمیم میگیرم ساعت 12 شب بخوابم، بعد از کلی جون کندن طرفای ساعت 1 خوابم میبره، توی خواب ازم میخوان که هر چیو میبینم به سرعت در چهار چشم انداز مشتری، مالی، فرایندهای درونی و رشد و یادگیری قرار بدم و Balanced scorecard مربوط بهش رو حداقل تا 8 لایه سازمانی بسازم و بعد از اون نتایج رو در چارت هایی به رنگ زرد و با فونت آبی مستندسازی کنم و اون را جایگزین تیتراژ فعلی شو های قدیمی لامبادا کنم و نتیجه رو در قالب swf تحویل روابط عمومی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بدم به گونه ای که از طرفی طبق فرمایشات رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام بشه وحدت ملی رو حول محور رهبری شکل داد، هم برای شرکت کنندگان در امتحان تافل فردا مشکلی پیش نیاد، هم این که تا آخر آذر بتونم یه مقاله بنویسم و تحویل دکتر رزازی بدم بلکه یه جایی اکسپت بشه و 2 نمره بگیرم. هرچی تلاش میکنم فایده نداره، scorecard پیشنهادیم فقط برای 3 تا کلیپ اول جواب میده و بقیه اش خالی میمونه و در نهایت سرکارگرهایی از شعارهای انحرافی اغتشاشات اخیر خونشون به جوش اومده من رو با باتوم برقی از خوابم بیرون میندازن و بیدار میشم. دو سه بار همین فرایند تکرار میشه، دیگه نا امید شدم، ساعت 3:10 صبحه، میرم سر یخچال، یه لیوان کوچیک شربت لیمو، یه کاسه بزرک سالاد و مقداری حلوا ارده میخورم و میشینم پای اینترنت، سوسن دوباره به میادین برگشته، همونی که تو لیگ حاضر نشد باهام بازی کنه، الان وقت انتقامه ... آینده نیوز و تابناک هم حرفی برای گفتن ندارن ... مدرک دکترای سید مصطفی سیدهاشمی تقلبی از آب در اومده ... میرم تو گوگل، سرچ میکنم Islamic Republic و I'm feeling lucky رو میزنم، اونم جوابی نداره بهم بده، میرم بلاگفا، وبلاگ جنبش سبز ملت ایران و اصلاح الگوی مصرف به روز شدن ... ساعت همسایه مون زنگ میزنه، ساعت 5:40 شده، حتما برای نماز پا شدن، یه صداهایی از تو اسپیکرم میاد، حتما سایدبارم داره اذان لبنانی پخش میکنه، صداشو بلند میکنم، باورم نمیشه این همه مدت تو توهم بودم، صدای سایدبار نیست، صدای وبلاگ جنبش سبزه که میگه: نام جاويد اي وطن پ.ن: میرم نماز بخونم، التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 5:56 قبل از ظهر توسط بی با |
|
|
زین پس به جای واژه بیگانه Java Garbage Collection بگوییم:
از دل برود هرآنکه از دیده برفت یا... ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط بی با |
|
|
دیشب بعد از بیش از چهار سال رفتم کنسرت، کنسرت بهنام ابطحی، 14-15 قطعه موسیقی بی کلام ، به همراه ترانه بی خداحافظ که رضا صادقی برای سورپریز کردن مردم اومد و اجرا کرد ... به عبارتی میشه گفت اولین کنسرتی بود که بعد از پایان دوران اصلاحات میرفتم... کنسرت تو سالن اجتماعات برج میلاد برگزار شد، همون جایی که دو سال پیش کنفرانس شهر الکترونیک برگزار شد، و بعدش اون جنجال های بین بچه ها و انجمن علمی دو دوره پیش به وجود اومد ... برام جالب بود که اون شب بهنام ابطحی و رضا صادقی و سایر عزیزان مطرب دقیقا همون جایی ایستاده بودن و سر و صداشون گوش آدمو کر میکرد که دو سال پیش دکتر پورمظفری و دکتر صبایی و سایر اساتید داشتن به عنوان داور به ارائه مقالات باصطلاح علمی و دوزاری مدیران دولتی، باصطلاح گوش میدادن و خر و پف میکردن ... دلم برا علیرضا عزیز سلطانی (به اختصار عزیز) دوست دوره دبیرستانم تنگ شده، اون زمانی که شعرهای سعید شهروزو میخوندیم و از تنظیم های شلوغ بهنام ابطحی حرف میزدیم به خصوص اون تیکه که میگفت: حالا تو این غریبی چه نازنینه مهتاب ... دیشب هم وقتی اون تنظیم های خرتوخرو میدیدم که چه جوری این آقا اصرار داشت که به زور از همه ارکستر 50 نفری تو همه قطعه هاش استفاده کنه، و با این کارش حتی تو بعضی از آهنگ هاش که ملودی خوبی داشت گند میزد، همش به یاد عزیز بودم .... یاد روزای جوونی بخیر ... پ.ن 1: آدمای فرهیخته میگن بهترین دوست آدم کتابه ... آدمای داش مشتی میگن بهترین دوست آدم مادرشه ... آدمای افسرده میگن بهترین دوست آدم سیگاره ... آدمای اهل دل میگن بهترین دوست آدم منقل و سرنگه ... آدمای ساده لوح فکر میکنن بهترین دوستشون، دوست دختر یا دوست پسرشونه ... آدمای عارف میگن بهترین دوست آدم عبادت و سیر و سلوکه ... آدمای اهل دامبولی کسک (به رفع کاف اول و فتح سین) بهترین دوستشون هدفون و پلیرشون و یا احیانن سازشونه، آدمای ح..ی بهترین دوستشون یکی از اعضای بدنشونه ... آدمای گ..د بهترین رفیقشون بالششونه ... اما من ... بهترین دوستمو تازه پیدا کردم، بدون اون شبا خوابم نمیبره، روزا عصبی ام ... موقغ خواب میرم رو ویبره، صبحا وقتی واسه نماز پا میشم با کله میرم تو سینک روشویی، بهترین دوست من الان لاموتریژین 100 ه، نصفی صبح ... نصفی شب... باشه؟ پ.ن 2: حاجی بهم میگه جدیدا خیلی مبتذل مینویسم ... میگه بلاگ تو هم داره میشه شبیه بلاگ علی محمودی ... چکار کنم دیگه ... ذاتم مستهجنه ... تازه یه پست از مکالماتم با حاجی رو خیلی وقته آماده کردم که هنوز مجوز انتشارشو ازش نگرفتم و ثبت موقته، به محض اخذ مجوز اون رو منتشر میکنم تا بفهمین کی مستهجنه ... باشه؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط بی با |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهزاد چیت ساز
متولد 1366 - اراک اصلیت خوزستانی (توضیح: عرب نیستم) لیسانس IT امیرکبیر دانشجوی ارشد نرم افزار دانشگاه امیرکبیر |
| وضعيت من در ياهو |
|
|
|
RSS
|